تبليغاتX
تماشا





پاییز

شنبه چهاردهم شهریور 1388

اینم خداحافظی از تابستون

تموم شد! سه ماه تابستان توم شد و وارد مهر و فصل پاییز شدیم! خداحافظی با تابستان سخته و سلام کردن به پاییز سختراما وقتی قرار نیست تو تصمیم گیرنده باشی باید سعی کنی خودت رو با شرایط سازگار کنی! تابستان رو با گرمای اتشینش و عطش اب فراموش کنی و منتظر ابرها و باد باران پاییز باشی! تابستان رو با بلال و پسته و فراموش کنی و منتظر رسیدن نارنگی و پرتغال باشی! تابستان رو با روزهای بلند و مسافرت های حتی یکی دو روزه اش فراموش کنی و خودت رو در شبهای بلند پاییز پیدا کنی! تابستان رو با تمام لحظاتش فراموش کنی و منتظر رسیدن پاییز باشی که نمی دونی قراره چطوری بگذزه !

روز اخر شهریور رو بچه مدرسه ای ها خوب میفهمن! هیچوقت اول مهر به مدرسه رفتن برام جالب و دوست داشتنی نبوده! یه هفته اول یه حس غربتی وجودت رو پر میکنه که از اسم مدرسه هم منتفرت میکنه! نمی دونم شاید اگر دوباره قرار بود مدرسه برم این حس دوباره به سراغم میومد! از مهر و مدرسه که بگذریم میرسیم به فرا رسیدن ماه رمضان! چقدر زود گذشت از ماه رمضان پارسال تا امسال! باز هم مشکل در تعیین روز اول ماه رمضان و همین طور عید...! هنوز پستهایی که پارسال رو نوشتم بدون اینکه خونده باشم یادم مونده. پارسال هر روز می نوشتم و هر روز ذوقم نسبت به روزهای قبل بیشتر میشد اما امسال رو نمی دونم!... هنور ماه رمضان شروع نشده دیگهای اش و حلیم و شعله زرد جلوی اکثر مغازه ها خود نمایی میکنه و باز هم زولبیا و بامیه و افطاری و سریالهای مناسبتی تلویزیون ...! و کسانی که پارسال بودند و امسال دیگه یا نیستن یا اینکه نمی خوان باشن!

با تشکر از دختر پاییزی

Morning started white, today in red gnostic of your lantern flame. A bird sung starting of spring and I was freshened from Hafez poem in the morning
صبح سپید امروز در عرفان شعله فانوس تو آغاز شد. پرنده ای آواز آغاز بهار خواند و من از شعر حافظ دگرباره صبح را زنده شدم.
ارادتمند شما قاسمی

با نهایت تشکر از مدیریت محترم وب سایت روستا جناب آقای قاسمی

وقتی بوسه هایت را بر گونه ام می کاشتی

میوه های امید را

در دیده ی زلالت می شستم

پرکردم مشامم را از عطر نفسهایت

به پرنده ای تازه از راه رسیده می ماند

دنیا می شنید صدای قلبت را

که هر ثانیه تکرار می کرد زندگی را

و در میان این همه تکرار

تو سهم زندگی ات را به من بخشیدی

باتشکر از آقامحسن

خداحافظي از تابستون خيلي جالب بود

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

باتشکرازدوست

پاییز پادشاه فصل هاست. من پاییزی ام. در آذرماه آن متولد شده و با حال و هوایش انس گرفته ام. شیفته رنگ نارنجی اش شده و بر زیبایی هایش دل باخته ام. حس خوب رنگ های زرد و نارنجی در هوایی نمناک و بارانی. با صدای خش خش زیبای برگ های خزان زده در زیر پای رهگذران پیاده در امتداد درختانی با لباس های نارنجی رنگ.

چند روز است بوی پاییز می آید. در روزهای پایانی از تابستان و شهریورماه، نسیم، باد، باران و رعد و برق حس قشنگ پاییز را تداعی می کند. برای پاییزی های چون من همیشه جنونی شیرین در پاییز لذتی دو چندان است. پاییز برای من بوی گذشته های دور را می دهد. همیشه برای من با بوی ماه مهر و مدرسه عجین بوده است. با بوی خرید کیف، کتاب و دفتر و لذت شیرین شوق و اشتیاق مدرسه. با بوی کیف نو که دلم می خواست همانطور بماند و هیچگاه نمی ماند. بوی دلی که لی لی کنان با کتانی های کفش ملی روی جدول کنار جوی آب مسیر خانه تا مدرسه ۱۵ خرداد را می پیمود. صدای همهمه بچه در زنگ تفریح و بوی خوراکی های آن. بوی دودی که از بخاری نفتی گوشه کلاس بلند بود چه اینکه شلوار یکی از بچه ها به آن چسبیده باشد. بوی حسرت. بوی آه … .

با تشکر از پاییزیم

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...

باتشکرازدوستدار

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه های فواره هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

با تشکراز مهدیه

هدف در شناختن بود. به خود بالیدم چون وجود داشتم و هستیم معنایی داشت. در انتظار جریان باد مساعدی برای از جا کندن و به بالا خیز برداشتن بودم که به ناگاه بادی وزیدن گرفت. باد سرمست از نیروی حیات بخش خورشید با سرزندگی و شوخ طبعی چند برگ خشکیده را از جای بلند کرد تا باضرب آهنگ جانبخش طبیعت رقصی طربناک آغاز کنند و مسیرش را پیچ وتاب خوران به سوی من ادامه داد. وجودم سرشار از شادی شد. لحظه ای دیگر من نیز سوار بر بال نسیم طربناک اوج می گرفتم و بالا و بالا تر می رفتم و حصار و دیوار ها را پشت سر می گذاشتم و چشمانم به گستره بی انتهای هستی روشن می شد. لحظه ای بیش تا پی بردن به اسرار کائنات فاصله نداشتم. من نیز ز بالا بودم و بالا می رفتم! که ناگهان شادی در وجودم خشکید. صدای جیر جیر جیر جیرک در وجودم معنی شده بود: فقط یک قطره آب. جیر جیرک از بی آبی در حال مرگ بود. اگر فقط یک قطره آب لبان خشکیده اش را مرطوب می کرد آتش رو به خاموشی هستیش شعله ور می شد و به او نیرویی می بخشید تا بتواند بالهای خسته اش را بگشاید و به بالای دیوار پر بکشد و از این ورطه خشک و هولناک جان به در برد و در آن سوی دیوار های سیمانی این حیاط در سایه درختی آبی و ماوایی بیابد. نه! لذت بالارفتن و پر کشیدن و دیدن و شناختن به کلی برایم رنگ باخته بود. باید کاری می کردم. نباید می گذاشتم دنیا از شنیدن آواز بالهای جیرجیرک بی نصیب بماند. تصمیمم را گرفتم. درست پیش از رسیدن نسیم سرخوش خودم را به جریان هوای سرد و سنگین رو به پایین کشاندم و سوار بر آن خود را به جیر جیرک رساندم و با پوسته نازک پیکرم بوسه ای به لبان خشکیده جیرحیرک زدم. به ناگاه در یافتم که دیگر چیزی نیستم جز قطره آبی بر لبان جیرجیرک و احساسی از عمیق ترین لذت ها.

باد شدیدی می وزید. هرچند حتی یک برگ را هم نمی توانست از زمین بلند کند من را به تندی از جا کند. خورشید در بالاترین جای مسیر روزانه اش بود و با تمام قدرتش به زمین آتش می بارید. من حبابی کوچک و تنها بودم در حیاط آفتابگیر و داغ خانه ای در نقطه تلاقی امواج مست و سرکش هوا و امواج سربزیر و مصمم نور خورشید تابستانی. مثل همیشه خالی و سبک اما مملو از هستی. میلیاردها سال از عمرم می گذشت. هرچند درست دقیقه ای پیش در لحظه ای که بازیگوشی کودکی سبب ساز هم آغوشی لذت بخش هوا و آب شد پدید آمدم اما پدید آمدنم نمی بایست نقض قانون بقای ماده و انرژی بوده باشد چون گواهی تولدم ممهور به مهر فیزیک بود. کودک از هستیش در من دمیده بود و ذرات نامتناهی عالم را به طریقی فنا پذیر اما از یاد نرفتنی به شمایل جدید من شکل بخشیده بود. می دانستم که قطره ای آبم و نفسی و حسی غریب. حسی از جنس لذت که به هوا و آب جان بخشیده بود و هستی و نیستی را در هم پیچیده بود. در کشاکش بی ثمر جریان های کم فشار و پر فشار هوا بی هدف به این سو و آنسو می رفتم. زمین زیر پایم آشکار بود. جز ناله کوتاه و بریده بریده جبرجیرکی خسته که در سایه کوتاه کنج دیوار سیمانی حیاط بی آب و علف خانه از تشنگی مشغول جان دادن بود هیچ صدایی نبود. گرچه کودک خود به دنبال بازیچه ای دیگر رفته بود اما گرمی نفسش در هم آمیخته در عصاره ای از حس لذت و رنج هستیم را هدفمند کرده بود اما در این تنهایی و آتش که دنیایم را فرا گرفته بود یافتن هدفی برای زندگیم آرزویی پوچ و بی معنی نبود؟ شاید بودن خود هدفی بود برای بودنم؟ اما هدف هر چه بود درهم تنیده بود در احساس لذت و رنج حاکم بر وجودم. اما این احساس که خود یادگاری از نفسی هوس آلوده بود آیا قوانین فیزیک را به رسمیت می شناخت؟شاید باید پرواز می کردم و بالاتر می رفتم؟ آری! لذت در اوج کشیدن و بالا رفتن بود. لذت در تماشای زیبایی و عظمت حیاط از بالای دیوار بود. اما نه! بالاتر از حیاط خانه. لذت در فراتر رفتن از حصار دیوار و دیدن آن سوی آن بود. لذت در هیجان اکتشاف و دانستن بود.

با تشکر از حباب

مثل برگی خشک و تنها, روی شاخه موندم اينجا

ميترسم
توی چنگ وحشی باد, برم از خاطر و از ياد
بپوسم

همه ی روزای من, قصه ی بودن من
توی آينه ی دلم
مثل شب سياه و سرده, مثل ابرا رنگ درده

تو شتاب لحظه ها من, با خودم يکه و تنهام
ميدونم
تو سراب اين افق تا, سفر نهايت اينجا
ميمونم

همه ی روزای من, قصه ی بودن من
توی آينه ی دلم
مثل شب سياه و سرده, مثل ابرا رنگ درده

مثل يک غروب تنها, که ميشينه پشت ابرا
يه سکوت بی پناهم

توی اين بيهودگی ها, لحظه ها رو ميشمارم
انتظار هر نگاهم

با تشکر از رسواترین عاشق

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

با تشکر از آرزو

...................

 





  • پاییز

    یک کاغذ سفید را ،
    هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد
    کسی قاب نمی گیرد ،
    برای ماندگاری باید ؛
    حرفی برای گفتن داشت

تبیلغات رایگان